تبلیغات
مرگبارترین سکوت


مرگبارترین سکوت


رسیدن به تو
شنبه 14 آبان 1384

کی فکر میکرد یه روز نگات اینجوری داغونم کنه...آواره و در به دره کوه و بیابونم کنه

عشق تو اینجوری بیاد رخنه کنه تو تن من....مثه یه سیلاب بزنه خراب و ویرونم کنه

کی فکر میکرد من و بهم نشون بدن مردم شهر....قصه تو مزحکه اهل خیابونم کنه

کی فکر میکرد که عشق تو از اونهمه غرور من...یه کوه گریه بسازه ابر بیابونم کنه

از به نگاه شروع شد و به مرگ من تموم میشه.. همیشه این عاشقه که به پای عشث حروم میشه




نوشته شده توسط رامونا در شنبه 14 آبان 1384 و ساعت 04:11 ق.ظ

چهارشنبه 27 مهر 1384

     تا حالا شده عاشق بشی ولی دلت نخواد بدونه؟؟؟؟

         تا حالا شده تمام شب گریه کنی بدون اینکه بدونی چرا

             دلت بخواد تا صبح بیدار بمونی ولی بدونی به جایی نمی رسی

                   تا حالا شده رفتنشو تماشا کنی ولی نخوای بره

                          بعد آروم تو دلت بگی دوست دارم اما نخوای بدونه

                                  تا حالا شده؟

                         




نوشته شده توسط رامونا در چهارشنبه 27 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ


زیر بارون به یاد چشمان زیبایت
چهارشنبه 20 مهر 1384

زیر بارون راه نرفتی تا بفهمی من چی می گم.....تو ندیدی اون نگاه و تا بفهمی از کی میگم.....چشمای اون زیر بارون.....سر پناه امن من بود.....سایه بون دنج پلکاش جای خوب گم شدن بود...تنها شب مونده و بارون......همه سهم من این بود...تو پرنده بودی من سرو ....ریشه هام توی زمین بود....اگه اونو دیده بودی....با من این شعرو می خوندی.... رو به شب داد می کشیدی.... نازنین چرا نموندی؟؟؟حالا زیر چتر بارون بی تو خیس خیس خیسم.....زیر رگبار گلایه دارم از تو می نویسم......




نوشته شده توسط رامونا در چهارشنبه 20 مهر 1384 و ساعت 10:10 ق.ظ

می خوام از تو بنویسم
چهارشنبه 13 مهر 1384

می خوام از تو بنویسم .... قلمم نمی نویسه....کاغذ نامه دیشب.....هنوز از اسم تو خیسه....وقتی از تو می نوشتم.....خونه هامون برکت داشت.....ثابته می گن ستاره....با تو انگار حرکت داشت....اسم تو وقتی می اومد..... دریا ها واساده بودن...کهکشونها واسه تعظیم....پیش تو آماده بودن....یه روزی من که نبودم.....اومدن قلبتو بردن...چشات از بس ساده بودن ....گول اون حرفات و خوردن.....آخرین باری که دیدم....توی چشمات خط خطی بود.....جای خال تو شهر گونت ....عکس بی معرفتی بود....با نگات واسم نوشته بودی....دیگه از عشق خبری نیست....قبل از اون فهمیده بودم....توی چشمات اثری نیست.....روز سرمای نگاهت....داغه مثل روز برفی...نه اشاره نه عکسی....نه تبسمی ...نه حرفی...چشم تو نه تنها با من با تموم دنیا بد بود...اونی که قلب تو رو دزدید کارشو چه خوب بلد بود.....




نوشته شده توسط رامونا در چهارشنبه 13 مهر 1384 و ساعت 10:10 ق.ظ

دوشنبه 11 مهر 1384
خب سلام منم امروز اولین روزی که می خوام تو میهن بلاگ شروع به نوشتن کنم......خب پس امشب همه به تولد وبلاگ منم دعوتین.....هرکیم می خواد با دوست دختر یا پسرش بیاد مشکلی نداره .....یه پارتی گرفتم که همه رو دعوت کنم.....دست دست....خوش اومدین...به شرطی که بریزین وسط ...کسانی هم که تو جمع های قاطی نمی رقصن لطفا نیاین ...مرسی بابای


نوشته شده توسط رامونا در دوشنبه 11 مهر 1384 و ساعت 08:10 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza